|
|
|
|
|
رحلت بانوی اسلام و همسر با وفای حضرت امام خمینی (ره) بر پیروان راه آن امام بزرگوار تسلیت باد. ************************************************************** مردم رفتاري را در پيش مي گيرند كه پادا شي به همراه دارد،نياز هايشان را بر طرف مي كند در اين صورت براي رسيدن به حد اكثر دست به فعاليت هاي مبادله مي زنند،آنچه مورد توجه قرار مي گيرد روال هاي عقلاني است كه به واسطه آن مردم در كنش هايشان تصميم گيري مي كنند. شايد آسانترين راه توصيف نظريه انتخاب كنش عقلاني و بررسي آن از زاويه كوشش هايي باشد كه براي ساختن الگو هايي از رفتار افراد صورت مي گيرد،هنگامي كه در شرايط خاص دست به كنش هاي عقلاني مي زنند. لذا خاتمي مي دانست جايگاهش در ميان مردم به چه ميزان است، و مي دانست چه امكانات و منابعي در اختيار دارد و درجه بندي از اولويت هاي سياسي،اجتماعي،اقتصادي و فرهنگي را بر حسب اولويت مرتب كرد و آن چيزي را انتخاب كرد كه بيشترين رضايت خاطر يا منفعت را برايش به بار آورد. تبييني كه در انتخاب كنش عقلاني خاتمي مي توان بيان كرد ، تبيين قصدي است، به اين معنا كه آرزو ها و عقايد فردي او دلايلي براي كنش عقلاني وي بوده است. و از اين بالاتر اينكه اين آرزوها و عقايد علت كنش او نيز محسوب مي شوند. كنش عقلاني خاتمي به كارامد ترين شيوه دستيابي به يك هدف معين در يك شرايط معين اشاره مي كند.مهمترين دست آورد اين رفتار معطوف به شيوه هاي ادامه حيات اصلاحات در نظام سياسي جمهوري اسلامي بوده است. شايد عده اي از اصلاح طلباني كه در روياي سوار بر اريكه قدرت هستند از يك سو و متحجراني كه از دين فقط ظاهر آن را مي بينند ،از سويي ديگر فكر كنند كه كنش و رفتار خاتمي در بر گيرنده انگيزه شخصي او بوده است و او را از اين طريق مورد ملامت قرار دهند. اما بايد گفت براي ارزيابي موقعيت ها و انتخاب هايي كه مفهوم دقيقتري از نفع شخصي را شرح و بسط مي دهند، شيوه هاي كاملا پيچيده و ظريفي وجود دارد. بنابراين فكر همدردي خاتمي كه نفع شخصي او همان كاهش آلام ملت بزرگوار ايران است كه در او يك تعهد ايجاد كرد. اوچنان به ملت بزرگ ايران و راه امام بزرگوار متعهد است كه اين منافع را بر منافع خود مقدم دانست. به گمان من، خاتمي رنج تامل درباره خود خواهانه بودن يا نبودن، عشق به جمهوري اسلامي و ايران عزيز را از سر گذرانده و درك مي كند، رفتار و كنش او در موقعيت كنوني در جهت منافع ملي و انسجام ملت با تمدن ايران است. اما او در بيانيه خويش به صورت علني از عزيز امام (مهندس مير حسين موسوي) نخست وزير دوران خاطره ها حمايت مي كند كه باشد از فردا شاهد تخريب اين سيد دوران جنگ تحميلي از سوي اداره كنندگان تيمچه هاي كوچك در بازار و محله ها نباشيم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:3 توسط علی معین فر
|
|
||
|
|
|
|
بعد خانوادگيتأثير بر فرزندانارتكاب به جرم و بزهكاريطلاق واژه اي است كه ذهن بسياري از كودكان و نوجوانان را به خود مشغول مي كند. آنان خود را نخستين قربانيان اين عفريت عصيانگر مي دانند. به بيان ديگر طلاق آثار مخرب معنوي و مادي زيانباري در پي دارد كه بارزترين نتيجه آن از نظر كمي و كيفي بر روي كودكان است. بي گمان بعضي از بزهكاران جوان متعلق به خانواده هايي مي باشند كه دچار تعارض و كشمكشهاي خانوادگي و اختلالات رواني و عاطفي هستند، وجود تنشهايي رواني و اختلالات عاطفي در خانواده كودك مي تواند او را وادار به فرار از خانه نمايد تا با گروه بزهكاران همكاري و تشريك مساعي نمايد. در روانشناسي جنايي، بروز انحرافات اجتماعي يا جامعه زدگي و تشكيل گروه آسيب ديدگان اجتماعي، ثمره جراحت عاطفي كودكان در خانواده هاي طلاق تشخيص داده مي شود. آمارها مؤيد اين نكته است كه بيشتر جرم و بزهكاريهاي كودكان و نوجوانان ريشه در مسائل و مشكلات خانوادگي، طلاق و از هم پاشيدگي كانون گرم خانواده دارد. ميزان جرائم و خودكشي در اطفال باقي مانده از طلاق به نحوي بارز افزايش مي يابد. اين اطفال خيلي بيشتر از ديگر همسالان خود مورد سوء استفاده جنسي قرار مي گيرند و بي بند و باري و اعتياد نيز در ميان آنان شيوع بيشتري دارد. تحقيقات انجام شده در باره علل بزهكاري كودكان نشان مي دهد كه كودكان طلاق از امنيت رواني و عاطفي برخوردار نبوده و وجود جانشين مادر در محيط خانواده منجر به ناسازگاري، انحراف و فرار كودك از محيط خانواده مي شود. بر اساس مطالعات انجام شده در ايران، 95% نوجوانان و جواناني كه به اتهام دزدي در مراكز بازپروري بسر مي برند، فرزندان خانواده هايي هستند كه پدر و مادرشان از هم جدا شده و يا يكي از والدين اقدام به ازدواج مجدد كرده اند. مشكلات روحي و جسميطلاق علاوه بر ناراحتي هاي رواني و گرفتاريهاي زندگي، فرزنداني را برجاي مي گذارد كه به علت پرورش در شرايط نامساعد از نظر رواني و جسماني وضع طبيعي ندارند. طلاق موجب افسردگي نوجوانان مي شود، به نحوي كه كمتر از زندگي لذت مي برند، بي اشتهايي بر آنان چيره مي گردد و خسته به نظر مي رسند. همچنين روحيه وسواسي و اضطراب، پرخاشگري و عصيان، بي قراري، حسادت، سوء ظن و سماجت از ديگر حالاتي است كه در بچه هاي طلاق ديده مي شود. البته سن كودك در زمان طلاق، در واكنش او نسبت به اين رويداد مهم است. تجربه طلاق براي تمام اعضاي خانواده اضطراب زا مي باشد و رفتار كودكان بعد از طلاق، نشان دهنده اين اضطراب است. پس از جدايي، بلافاصله ميزان اختلالات عاطفي و رفتاري در كودكان بالا مي رود. كودكان تا سن 4 سالگي، استنباطي از طلاق ندارند و به طور كلي نمي فهمند كه چه اتفاقي افتاده است، اما چون طلاق در نهايت منجر به فقدان يكي از والدين مي شود، بر وابستگي كودك تأثير مي گذارد و اثرش در رفتارهاي كودكان نمايان مي باشد. كودكان 6 – 4 ساله مفهوم ساده اي از طلاق را مي دانند و در صورت بروز طلاق، خودشان را مسبب آن مي دانند. كودك پس از 6 سالگي، به خوبي مفهوم طلاق را مي فهمد. پاسخ فوري اكثريت كودكان در هر سني در خصوص خبر جدايي والدين، اضطراب و پريشاني است، به طوري كه برخي از آنها هيجاني شده يا رفتار واپس گرايي نشان مي دهند. طلاق والدين بر ويژگيهايي چون اضطراب، گوشه نشيني، پرخاشگري، بهانه جويي، انتقام جويي، بي رحمي، غمگين بودن، زود رنجي، نزاع و درگيري، بدخوابي، بي اشتهايي، بيزاري از زندگي، شك و دودلي و احساس بيماري در كودكان اثر فزاينده دارد. اغلب بررسيها نشان مي دهد كه فرزندان طلاق به مشكلات جسمي، عاطفي، تحصيلي (افت تحصيلي، فرار از مدرسه، ترك تحصيل) دچار مي شوند و اين مشكلات در رشد شخصيت و سازگاري آنان اثرات نامطلوبي بجا گذاشته و احتمال ابتلاي آنان را به اختلالات رواني افزايش مي دهد. - از نظر والرستين، طلاق زنجيره اي از حوادث بهم پيوسته است كه براي هميشه زندگي قربانيان خود را دگرگون مي كند. طلاق والدين نه تنها برقراري روابط عاطفي را براي كودكان دشوار مي كند، بلكه روابط گذشته آنها را با والدينشان مخدوش مي كند. - پژوهشهاي انجام شده نشان مي دهد آسيب پذيري پسرها در مقابل طلاق به مراتب بيش از دختران است، معمولاً دو سال طول مي كشد تا دختران با محيط جديد سازش پيدا كنند، ولي پسرها زمان بيشتري لازم دارند تا سازگاري جديد بيابند. گاهي كودكان پريشاني خود را با گريه به بزرگترها نشان مي دهند، البته پسران اين ناراحتي را به صورت افت تحصيلي، پرخاشگري وعصيان و دختران با انزوا و غمگين بودن نشان مي دهند. والدين روي بچه هاي همجنس خود كنترل بيشتري اعمال مي كنند، به همين دليل مادران بيش از پدران به دختران سخت مي گيرند و پدران بيش از مادران با پسران جدي هستند. از طرفي پسران و دختران به يك اندازه نيازمند محبت و توجه از طرف والدين خود هستند. اما والدين پس از جدايي، نسبت به دختران محبت بيشتري دارند. لذا عكس العمل پسران شديدتر و سازگاري آنها كندتر از دختران است. بنا به بررسيهاي انجام شده، كودكان پس از طلاق والدين در سنين گوناگون دچار حالات روحي متفاوتي مي شوند، مثلاً در سال اول جدايي والدين، كودكان دچار احساس خشم، ترس و افسردگي مي گردند و در سنين پيش از دبستان پسران نسبت به دختران معمولاً ناآرامتر و خشن تر مي شوند و به جاي شركت در فعاليت گروهي با كودكان، به حالت پرخاشگري و بي نظمي بيشتر تمايل نشان مي دهند، خواسته هاي آنها افزون تر مي شود و از گريه براي برطرف كردن نيازهايشان بهره مي جويند. جوانان در مقايسه با خردسالان سازش پذيري بيشتري نشان مي دهند، شايد اين حالت به دليل احساس استقلال آنها در اين سنين است. دوري از والدين برايشان چندان رنج آور نيست. واكنش آشكار آنان رفتار خشونت آميز، پرخاشگري، بي نظمي و سرپيچي از قوانين است. - در زندگي پس از جدايي والدين كه كودك تك والدي است و مادر سرپرست وي مي باشد، به دليل فقدان، پدر مسائل روحي و رواني بسياري براي دختران ايجاد مي شود كه از جمله آنها بدبيني به جنس مرد، بي خبر ماندن از روحيات و ساختار وجودي مردان است كه گاه آسيبهاي آن در ازدواج چنين دختراني آشكار مي گردد. همچنين احساس بي پناهي و ضعف شخصيت در اين دختران بروز مي كند. در صورت فقدان مادر نيز آسيبهاي عاطفي و شخصيتي و اختلال در رشد ذهني، اجتماعي و اخلاقي فرزند پديد مي آيد. يك پدر هر چه تلاش كند و بتواند نقش مادر را با موفقيت بازي كند، نخواهد توانست نياز به عواطف مادرانه را در كودكان ارضا كند، به ويژه اگر محروميت كودك از مادر با ازدواج دوباره پدر، وجود مادر دوم يا نامادري مواجه گردد كه در اين حال فرزندان پدر را از دست مي دهند و بر كمبودهاي آنان افزوده مي شود. - آسيب طلاق بر نوجوانان كمتر از آسيب اين واقعه بر كودكان نيست، فقط اين دو آسيب، كيفيت متفاوتي دارند. يكي از مسائلي كه هميشه در رابطه با طلاق مدنظر قرار مي گيرد، سطوح رشدي است. مطالعات نشان مي دهند كه واكنش هاي مربوط به طلاق متناسب با سن صورت مي گيرد. تحقيقات والرستين و كلي و كاردك و برگ نشان مي دهد كه نوجوانان تا حدي بهتر از كودكان به طلاق سازگاري مجدد نشان مي دهند، اما با اين وجود بايد با نوجوانان طلاق زده و آسيب ديده از جدايي والدين، احتياط بيشتري را لحاظ نمود. ادامه مطلب |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:20 توسط علی معین فر
|
|
||
|
|
|
|
مشكلات اقتصاديبه نظر كانگر (Conger) دوران هاي سخت اقتصادي در جامعه نتايج زيانباري بر خانواده ها دارد، از جمله آنها، احتمال وقوع گسيختگي خانواده و بي ساماني آن است. محروميت اقتصادي تعاملات مثبت زوجين را كاهش مي دهد و آنها را به سوي طلاق سوق مي دهد. مشكلات اقتصادي در بين زوجيني كه منافع خانوادگي آنها براي بقاي زندگي در سطح استاندارد مناسب نمي باشد، زندگي زناشويي آنها را بي ثبات مي كند و مردان در اين خانواده ها بيشتر تعامل منفي دارند. كاهش درآمدها و تورم در ايران، موجب افزايش تنشها و ستيز در داخل خانواده شده است و عليرغم آنكه هنوز نگرش منفي نسبت به طلاق در جامعه وجود دارد، اما ميزان آن رو به افزايش است. طلاق، نتيجه جامعه اي است كه هيچ رابطه نرمالي بين درآمد و هزينه برقرار نكرده است. از سوئي مانور تجمل در جامعه سرداده مي شود و از سوي ديگر برنامه تعديل اقتصادي ارائه مي شود كه موجب شكاف بين مطالبات و امكانات گرديده و معضلات اقتصادي منجر به افزايش طلاق شده است. به نظر مي رسد برنامه تعديل ساختاري از طريق تورم فزاينده و گسترش و تعميق فقر، علاوه بر اينكه در كوتاه مدت، اثر از هم گسيختگي و طلاق را بر جاي مي گذارد، در بلند مدت آثاري بر نهاد خانواده مي گذارد كه بسيار عميق تر است و بيشتر مترتب بر فرزندان مي باشد. تئوريهاي خردتئوري توزيع قدرتگاه بين زن و شوهر تضادي ايجاد مي شود و هر يك براي احراز منزلت خود و رسيدن به اهداف خويش، از طريق توسل به امكانات مالي، فرهنگي و …. قصد تسلط بر ديگري را دارد. تداوم اين وضعيت، تنش و كشمكش بين زوجين را افزايش داده و در نهايت منجر به جدايي و طلاق آنها مي شود. در چند دهه اخير با تغييرات اجتماعي و تقابل سنت و مدرنيته، درخواست نفوذ و كنترل هر يك از زوجين بر سرنوشت خود و خانواده افزايش يافته و اين وضعيت، يكي از عوامل مؤثر در ايجاد اختلاف و جدل در خانواده بوده است. از يكسو آشنايي بانوان با جايگاه حقوقي خويش، كسب استقلال اقتصادي، درخواست دخالت در امور خانواده و توزيع مساوي قدرت (البته در برخي موارد جهت تغيير قدرت به سمت قدرت زنانه بوده است) و از سوي ديگر عدم پذيرش و درك مردان از شرايط جديد و ناآگاهي آنها از حقوق و تكاليف متقابل زوجين، موجب اختلافات و تعارضات شديد در خانواده شده است. همچنين با پيشرفت اقتصادي ـ اجتماعي،گسترش رسانه ها و آموزش بيشتر، زنان از فرهنگ سنتي فاصله گرفته اند و اين امر باعث شده است تا آنها كمتر نقشهاي سنتي را بپذيرند و يا در صورت پذيرش آنها ارزيابي منفي نسبت به نقش خود داشته باشند و اين باعث نارضايتي از زندگي مي شود. تئوري نياز ـ انتظارهر موقعيتي هنجارهايي دارد كه صاحب آن موقعيت، بايد بر اساس آن عمل كند و افرادي كه با وي در كنش متقابل هستند، از او انتظار دارند بر اساس هنجارهاي آن موقعيت عمل كند.«انتظار» معياري براي ارزيابي فردي است كه داراي موقعيت معيني مي باشد. در واقع فرد بايد در آن موقعيت وظايفي را انجام دهد تا مناسب موقعيت مورد نظر باشد.عدم تحقق انتظارات، عدم تعادل بين خواسته ها مي باشد. هر كدام از زن و شوهر با تصورات خاصي در باره زندگي زناشويي اقدام به ازدواج مي كنند و زندگي را با انتظارات مشخصي در مورد اينكه همسرشان چگونه با او رفتار خواهد كرد، آغاز مي نمايند. اگر اين انتظارات برآورده نشود، ناراضي و پشيمان خواهند شد. ازكمپ معتقد است كه احساس رضايت با نحوه انطباق كامل اميدها و انتظارات با پيشرفتهاي فرد تعيين مي شود، در حالي كه نارضايتي معلول ناكامي در رسيدن به انتظارات است. در برخي جوامع، جوان درك رمانتيك از ازدواج دارد و بعد از پيوند زناشويي در بهترين صورت آن را خسته كننده و يكنواخت و در بدترين شرايط آن را رنجي روانيPerceptual ache) )مي يابد. در اكثر جوامع جوانان مي آموزند كه از همسر خود فقط انتظار احترام و انجام وظايف همسري داشته باشند نه الزاماً خوشبختي. تئوري تسري(Spill – over theory)گرونبرگ بيان مي كند كه رضايت و عدم رضايت از يك بخش از زندگي بر روي رضايت و عدم رضايت از بخشهاي ديگر زندگي تأثير دارد. بطور مثال نارضايتي فرد از زندگي اجتماعي مي تواند موجب نارضايتي او از زندگي خانوادگي شود. تئوري خود ميان بيني(Anthropomor phism theory)هر گاه انسان يا انسانهايي، ديگري يا ديگران را با خود و ارزشهاي خود ارزيابي نمايند، دچار خود ميان بيني گرديده اند، اين وضعيت جلوه ايي از خود گرايي ( Egocentrism) است. اين حالت بر روابط انسان با ديگران تأثير منفي مي گذارد و به سستي ارتباط، عدم امنيت، انزواي اجتماعي در سطح زندگي خانوادگي و اجتماعي منجر مي شود. از همين روست كه امروزه سخن از بسط انسان گرايي نوين و ديگردوستي و تقويت همدلي مي شود.گسترش اخلاق خودگرايي و عدم توجه به خواسته ها و نيازهاي فرد مقابل در زندگي زناشويي مي تواند موجب اختلاف و ستيزه در كانون خانواده گردد. امروزه با اصالت قرار گرفتن «خود»، ارقام طلاق روبه فزوني است. تبيين پيامدهاي منفي طلاقدر دين مبين اسلام، ازدواج پيوند مقدسي مي باشد كه اثرات فردي و اجتماعي قابل توجهي بر آن مترتب است و بدين سبب از فروپاشي و برهم زدن چنين ميثاق غليظي اظهار نگراني شده و طلاق به عنوان نهايي ترين راهكار در اختلافات خانوادگي محسوب مي شود. در اسلام مكانيزمهاي متفاوتي اعم از مقررات، احكام و ممانعت از تصميم گيريهاي آني و احساسي و . . . . جهت كاهش نرخ طلاق وجود دارد تا از اثرات زيانبار طلاق جلوگيري شود. بخشي از آثار طلاق در سطح فردي، خانوادگي و اجتماعي به اختصار عبارتند از: بعد فرديترس از آيندهتصميم به پايان دادن به يك رابطه نزديك، كار ساده و بي اهميتي نيست، اين تصميم با احساس تأسف و سرزنش خود همراه است. ترس از تنهايي پس از طلاق، احساسي است كه زنان بيش از مردان ابراز مي كنند. اين ترس بيشتر ناشي از اين نگراني است كه آيا شريك زندگي ديگري خواهند داشت؟ ترس و يأس از اينكه نتوانند بدون يك مرد زندگي كنند و فرزندان خويش را به تنهايي اداره كنند و شغلي بيابند و از نظر مالي خود و فرزندانشان را اداره كنند، . . . . اين ترسهاي واقعي ناشي از ترديدهاي واقع بينانه درباره مسائل مالي، بازار كار، مشكلات بزرگ كردن فرزندان به تنهايي و تغيير در زندگي فردي و اجتماعي است. جدايي از همسر به طور ناگهاني يا پيش بيني شده براي همه اعضاي خانواده، علي الخصوص فرد، يك شوك محسوب مي شود. در اين هنگام بحران عاطفي رخ مي دهد. احساس انسان با عقل منطبق نيست و واكنش هاي فرد غير ارادي است و در اكثر موارد دچار درماندگي مي شود. در اولين مرحله انسان هنوز نمي داند بايد واقعيت جدايي را بپذيرد يا نه؟ آيا تنها خواهد ماند؟ آيا در آينده همسري مناسب پيدا خواهد كرد؟ احساس گناهگاهي زنان مطلقه با احساس گناه زيادي در مورد متلاشي شدن خانواده دست به گريبان هستند. به اعتقاد برخي از صاحبنظران مهمترين احساسي كه پس از طلاق در پدر و مادر متاركه كننده پديد مي آيد، احساس گناه و خيانت نسبت به خوشبختي فرزندان است، به علاوه بيم از آينده اي مبهم براي خود و فرزندان، واكنشهاي گوناگوني را در آنان پديد مي آورد و اين وضعيت، احساس گناه را شدت مي بخشد. احساس تنهاييبعد از مدتي كه از طلاق مي گذرد، فرد احساس تنهايي مي كند، زيرا از محيط امن خانواده كه ديگران عليرغم تمام مسائلشان در آن زندگي مي كنند، جدا شده و بايد با تمام مسائل تنها زيستن و طلاق رو در رو شود. تحقيقات نشان مي دهد زنان بيش از مردان، پس از طلاق احساس تنهايي مي كنند. مشكلات روحي و جسميفقدان همسر و تنهايي پس از طلاق موجب مي شود كه اكثر زنان پس از جدايي به ناراحتي هاي روحي و جسمي دچار شوند و همچنان نيازهاي عاطفي خود را در شوهر قبلي خود جستجو نمايند. كمبود معاشرت و تفريح به علت مسائل شهرنشيني در كلانشهر، مشكلات عاطفي زن را مي افزايد. البته مشكلات روحي پس از طلاق به مراتب بيش از صدمات جسماني آن مي باشد. بعد عاطفي طلاق علي القاعده براي زن و مرد مساوي است، مگر شرايط ديگري آن را تغيير دهد. لذا احساس خسارت بيشتر توسط زن در مسئله طلاق، به دو گانگي موقعيت اجتماعي و اقتصادي زن و مرد در جامعه باز مي گردد. زن مطلقه به علت عدم استقلال اجتماعي فاقد پايگاه اجتماعي معيني بوده و به خانواده پدر يا برادر وابسته است. تفاوت زن و مرد در ازدواج مجدد پس از طلاق نيز به موقعيت اجتماعي ـ اقتصادي متفاوت آنها باز مي گردد. در واقع طلاق يك تهديد اجتماعي ـ اقتصادي براي زن محسوب مي شود. لذا مشكلات زنان در ابعاد مختلف پس از طلاق، بيش از مردان مي باشد. مشكل دوگانگي نقشزنان در ارتباط با فرزندان خود علاوه بر مشكل اقتصادي با دوگانگي نقش مواجه مي شوند و نبود نقش پدر، فرزندان را دچار مشكل مي كند. زن مطلقه براي فرزندانش هم بايد پدر باشد هم مادر و مرد نيز متعاقباً چنانچه كودك با او زندگي كند، بايد هم نقش مادر و هم نقش پدر را بر عهده بگيرد. مشكلات اقتصاديمهمترين مشكل زن پس از طلاق مسئله اقتصادي است. اين موضوع براي زنان كم سواد و فاقد مهارت به صورت حادتري جلوه مي كند. واكنش اعضاي خانواده نسبت به طلاق و جدايي مختلف است. در برخي موارد آنان نگرانند كه فرد متاركه كننده از نظر اقتصادي و مالي به آنها وابسته شود. طلاق مي تواند موقعيت اقتصادي ـ اجتماعي فرد مانند شغل او را تحت تأثير قرار دهد. بسياري از افراد مطلقه (اعم از زن يا مرد) پس از طلاق شغل خود را از دست مي دهند. از ديگر مسائل و مشكلات زنان مطلقه، تهيه مسكن و مكاني براي زندگي است. كمتر كسي حاضر است به يك زن مطلقه اتاقي اجاره دهد. انزواي اجتماعي و اختلال در هويت اجتماعيوضعيت زن و شوهر پس از طلاق روندي از محروميتهاي گوناگون، طرد اجتماعي، اختلال در مناسبات اجتماعي دوران زندگي مشترك در يك دوره كوتاه و يا يك دوره طولاني عدم ارتباط با محيط بيروني، فقدان همدل و همراز و نبودن محل زندگي مستقل براي طرفين است. طلاق شرايطي را ايجاد مي كند كه منجر به از دست دادن حمايت اجتماعي خانواده از فرد مطلقه، كاهش نفوذ اجتماعي وي و حتي گاه تضعيف موقعيت ها و فرصتهاي اجتماعي فرد مي شود. در برخي مواقع رفتار جامعه با زنان مطلقه به گونه اي است كه احساس مي كنند ديگر جايي در جامعه ندارند. فرد مطلقه نه در مقام يك مجرد است و نه در مقام يك متأهل. جامعه تعريف و جايگاه مناسبي را براي وي در نظر نمي گيرد و نگرش منفي نسبت به فرد مطلقه وجود دارد، گوئي آنان افرادي بوده اند كه از تمايلات و خواهشهاي خود پيروي كرده و از برخورد با واقعيات زندگي خودداري كرده اند و منافع خود را بر مصالح خانواده ترجيح داده اند.در واقع ارزيابي بسيار منفي جامعه از طلاق به ارزيابي منفي از شخصيت زن و شوهري كه جدا شده اند، تعميم داده مي شود. زنان مطلقه از گزند طعنه ها و نگاههاي كنجكاوانه دوستان، اطرافيان و آشنايان در امان نيستند، به طور مثال بعضي معتقدند كه وجود زن مطلقه در اتاق عقد خوش يمن نمي باشد .. . . مذموم بودن طلاق در جامعه و مقصر شمردن زن در طلاق، منجر به تنگي روابط اجتماعي زن مطلقه مي شود و بدين ترتيب ارزشهاي حاكم بر جامعه بيش از مشخصات فردي بر مشكلات زنان مطلقه مي افزايد. از سوي ديگر روحيه جامعه ايراني به گونه اي است كه شخصيت زن را درچارچوب خانواده مي بيند، لذا با شكستن اين كانون شخصيت و هويت خانوادگي زن دستخوش اختلال مي شود. كاهش فرصتهاي ازدواجزنان مطلقه معمولاً نسبت به مرداني كه متاركه نموده اند، كمتر ازدواج مجدد مي كنند. از جمله علل اجتماعي اين وضعيت، وجود فرزندان، سن زن و عدم پذيرش مردان جهت ازدواج با زن مطلقه مي باشد. البته اين امر به علل عاطفي مانند شكست در ازدواج قبلي و عدم تمايل براي ازدواج و نيز عدم اعتماد مردان به موفقيت زنان مطلقه در زندگي زناشويي و عدم روحيه مناسب جهت آغاز زندگي جديد باز مي گردد.در فرهنگ ايراني زنان مطلقه براي ازدواج، از اعتبار كمتري برخوردارند و مردي كه ازدواج نكرده كمتر به سراغ آنها مي رود و در اغلب موارد مرداني كه زنان خود را از دست داده اند يا همسر خود را طلاق داده اند، به خواستگاري آنها مي آيند، در اين شرايط زن مطلقه ديگر نمي تواند آزادانه حق انتخاب داشته باشد و سطح توقعات او از طرف متقابل، بسيار تنزل مي كند و بسياري از شرايط ناگوار را به اجبار پذيرا مي شود، زيرا در غير اينصورت براي هميشه تنها خواهد ماند. ارتكاب به جرم و بزهكارياز آنجا كه يكي از كاركردهاي خانواده، ارضاء تمايلات جنسي بوده است، با فروپاشي خانواده، فرد با فقدان ارضاء جنسي مواجه مي شود.چنانچه فرصت ازدواج و تمتع جنسي از طريق مشروع ميسر نشود و فرد چنين نيازي را به دليل تجربه جنسي قبلي شديدتر از گذشته احساس نمايد، به سوي انحرافات جنسي و فساد اخلاقي (روسپيگري) كشيده مي شود. احتمال وقوع اين شرايط علي الخصوص زماني كه فرد با مشكلات اقتصادي و تأمين معاش دست به گريبان باشد، شدت مي يابد و فرد مطلقه را به سوي مفاسد مالي و اخلاقي سوق مي دهد. كاهش رضايت از زندگيكمبل و همكاران وي اثر متغيرهايي چون وضع ازدواج و سن را بر رضايت از زندگي مطالعه كرده اند. يكي از قوي ترين همبستگي هاي آماري، ميان رضايت از زندگي و وضع ازدواج بوده است. افراد مطلقه، كمترين ميزان رضايت را ابراز كرده اند. كمبل اظهار مي كند كه سه نوع رضايت قابل تفكيك است. رضايت ناشي از برخورداري و درآمد مناسب( Having )دوم رضايت ناشي از بودن و اين كه ما چه كسي هستيم(Being ) و سوم رضايت ناشي از ارتباط( Relating ) كه به رابطه اجتماع از حيث شدت و درگيري عاطفي برمي گردد. به اعتقاد وي رضايت ناشي از بودن با احساس كنترل بر زندگي خود در مقابل اين احساس كه زندگي توسط نيروهاي بيرون از ما كنترل مي شود، مرتبط است. رضايت از رابطه نيز از دو جهت بر رضايت از زندگي اثر دارد. از يكسو با تأمين نيازهاي عاطفي ـ شناختي و حتي مالي و از سوي ديگر از طريق مهار تمايلات افراد، از آرزوهاي بي پايان و ارضاء نشدني آنان جلوگيري مي كند.
ادامه دارد......... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 23:22 توسط علی معین فر
|
|
||