تبليغاتX
هرکس را توتمی هست،وقلم توتم ماست - آسیب شناسی اجتماعی زنان(قسمت پایانی)
اجتماعی،فرهنگی،سیاسی
مشكلات تربيتي

وقتي طلاق اجتناب ناپذير مي شود، مسئله مهم سرپرستي كودكان است. تك والدي مشكلات خاص خود را به همراه خواهد داشت، از جمله اينكه اگر كودك با هر دو والد در ارتباط باشد، يعني يكي از والدين، كودك را سرپرستي نمايد و ديگري هم بتواند با او ديدار كند، ناهماهنگي ميان دو الگو، دو نوع روحيه و شخصيت را به او خواهد آموخت. به ويژه اگر والدين در رفتار و سخنان خود سعي در موجه كردن رفتارهاي خود داشته باشند، كودك قادر نخواهد بود هماهنگي و سازگاري ميان اين دوگونه رفتار را بيابد. از طرفي زندگي با يك والد و بي ارتباط بودن با والد ديگر موجب مي شود كه كودك شناخت صحيحي از جنسيت و صفات روحي و بيولوژيكي والد ديگر پيدا نكند، لذا پسرهايي كه با مادر زندگي مي كنند، ممكن است با بسياري از صفات مردانه بيگانه و بي تجربه بمانند و برعكس دختراني كه تنها با پدر زندگي مي كنند، احتمال دارد از شناخت الگوهاي رفتاري زنان و اصول خانه داري و همسرداري محروم بمانند.دختران نوجوان نيازهاي ديگري دارند،‌ آنها فكر مي كنند كه والدين مدلهاي اساسي نقش آموزي هستند و بدون حضور آنها رشد مناسب رفتار بزرگسالي در نوجوان مشكل خواهد بود، علي الخصوص زماني كه اين عدم حضور در اثر طلاق باشد. كاملاً بديهي و منطقي است كه اگر الگوئي وجود نداشته باشد، نقش آموزي دچار مشكل مي شود و منطقي تر اينكه اين فقدان در صورتي كه ناشي از يك ضد ارزش باشد، نقش آموزي سخت تر مي گردد. به عبارت ديگر فرزندان باقي مانده از طلاق در همانند سازي مشكلات زيادي خواهند داشت. پسر در همانند سازي از پدر و دختر در الگوپذيري از مادر. از سوي ديگر با فقدان حضور پدر كنترل فرزند پسر توسط مادر به دشواري انجام مي شود. زيرا والدين بر روي كودكان همجنس خود كنترل بيشتري دارند، با فقدان حضور پدر، در واقع پسر، مهمترين منضبط كننده خود را از دست مي دهد، با توجه به اينكه سرپرستي كودكان پس از طلاق غالباً با مادران است.

- زندگي با يكي از والدين نمي تواند شخصيت كامل و متعادلي را در كودك پديد آورد. اينگونه زندگي نمي تواند همه نيازهاي كودك را برآورده سازد. زيرا كودك در اين نوع زندگي براي رفتارهاي خود تنها يك مربي و الگو دارد و از لحاظ محبت و سرپرستي تنها به يكي از والدين تكيه مي كند. از سوي ديگر جامعه هرگز نخواهد توانست نقش پدر و مادر را براي طفل ايفا كند و همه نيازهاي عاطفي و رواني و معنوي او را تأمين نمايد.

 مشكلات زندگي آتي

مشاهده تعارض والدين و روابط زناشويي ضعيف آنان، احتمالاً تأثير نامطلوبي بر موفقيت ازدواج فرزندان مي گذارد. بيشتر بچه هايي كه با خانواده هاي طلاق و يا با سرپرستي يكي از والدين زندگي مي كنند علاوه بر اينكه دچار انحرافات جنسي و اخلاقي مي شوند، ازدواجشان نيز به طلاق ختم مي شود و درصد طلاق در اين گروه كه پيشينه طلاق والدين را دارند، در مقايسه با ديگران بيشتر است. طلاق و جدايي موجب مي شود فرزندان نسبت به زندگي، دلسرد و غمگين شوند و در زندگي اجتماعي و خانوادگي ناسازگاري داشته باشند و اين به زندگي آتي آنها لطمه وارد خواهد ساخت. از سوي ديگر افراد جامعه به دليل تقبيح طلاق و نگرش منفي نسبت به آن، تمايل چنداني به وصلت و انتخاب همسر از خانواده هاي طلاق گرفته و فرزندان طلاق ندارد، لذا احتمال ازدواج اين فرزندان نيز نسبتاً پايين است.

 اختلال در هويت فردي و خانوادگي

هنگامي كه طلاق زنجيره خانواده را از هم پاره مي كند، پدر و مادر هويت جداگانه اي دارند، ولي آن كسي كه ديگر نامي ندارد و بي پناه و متزلزل در اجتماع رها شده است، فرزند مي باشد، حتي اگر زير چتر حمايتي يكي از والدين هم باشد، باز جامعه به ديده يك فرزند درمانده به او مي نگرد كه وليّ و سرپرستي ندارد. جدايي پدر و مادر يك اثر آني و زودگذر نيست و در تمام مراحل زندگي فرزندان اثر منفي خواهد داشت. پراكنده شدن اعضاء خانواده و محروميت فرزندان از سرپرستي مشترك والدين پس از فروپاشي و انحلال خانواده، آنها را از داشتن مواهب و مزاياي زندگي خانوادگي محروم كرده و هويت فردي و خانوادگي خود را مختل مي نمايد.

برداشتي كه كودكان از مسئله طلاق دارند با برداشت والدين آنها متفاوت است. كودكان مي خواهند از محبت و همراهي والدين خود برخوردار باشند و مطمئن باشند كه هر دو آنان در كنارشان هستند، با طلاق و جدايي، تعلق و دلبستگي فرد به خانواده كاهش مي يابد و هويت خانوادگي او مخدوش مي شود.

 احساس گناه و سردرگمي

ويژگيهاي مشترك فرزندان پس از طلاق، احساس گناه است از اينكه آيا آنان در جدايي ميان والدين خويش نقشي داشته اند؟ آيا آنان نسبت به ادامه زندگي پدر و مادر خود دچار قصور و كوتاهي گشته اند؟ احساس ديگري كه در رفتار اين كودكان آشكار مي گردد شگفتي و نگراني از گزينش يكي از والدين است، به دليل اينكه پدر و مادر هر دو نزد فرزند به يك اندازه محبوب و دوست داشتني هستند، كودكان از پذيرش يكي از آنان و دوري از ديگري دچار ترس و اضطراب مي گردند، بنابراين رؤيايي كه همواره در ذهن آنان وجود دارد، اميد به بازگشت پدر و مادر و زندگي دوباره در كنار آنان است و حتي گاه كوششي را هم براي سازش و ايجاد پيوند ميان والدين به عمل مي آورند كه معمولاً به شكست منجر مي شود. بحران عاطفي در صورت توجيه و نااميدي از زندگي دوباره با والدين، سازگاري فرد را با زندگي پس از طلاق بيشتر مي كند. اثرات درازمدت طلاق بر كودكان بسيار زياد و گاه جبران ناپذير است.

 ايجاد خانواده هاي ناتني

از ديگر آثار طلاق، خانواده هاي ناتني هستند، اين خانواده ها كودكاني را دربرمي گيرند كه داراي زمينه هاي خانوادگي متفاوتي هستند و ممكن است انتظارات مختلفي در مورد رفتار مناسب در خانواده داشته باشند و از آنجا كه اكثر فرزندان ناتني به دو خانواده متفاوت تعلق دارند، احتمال برخورد در عادات و شيوه نگرش قابل ملاحظه است.ازدواج مجدد والدين موجب مي شود كه فرزندان طلاق، خود را در حال تجربه مشكلات جديدي بيابند. قرار گرفتن در خانواده نامادري يا ناپدري كه روابط آنها براي كودك ناآشنا و مشكل است و ممكن است نامادري يا ناپدري همچون ميهمان ناخوانده اي به نظر آيد كه والد واقعي را از ميدان به در كرده است. ناپدري يا نامادري ممكن است از نظر اعمال نظارت و انضباط مشابه والدين واقعي كودكان نباشد.

 تأثير بر ساير اعضاي خانواده

 ايجاد خانواده اضطراري

از جمله آثار طلاق ايجاد خانواده هاي اضطراري است. يعني يكي از زوجين (اكثراً زن) بعد از جدايي در خانه پدري حيات مي گذراند و هر شرايطي را تحمل مي كند. زيرا جامعه هيچ جايي را براي زنان مطلقه در نظر نگرفته است و امكان امرار معاش و گذران زندگي به هيچ وجه برايش وجود ندارد، هر چند اكنون اكثر زنان مطلقه باسواد هستند و مي توانند شغلي داشته باشند، ولي وابستگي و احساس سربار بودن هنوز براي زنان مطلقه وجود دارد.

 برهم خوردن تعادل روحي و رواني اعضا خانواده

طلاق، تعادل روحي اعضاي خانواده، فرزندان، وابستگان و نزديكان را بر هم مي زند. «هولمز» و «راهه» ليست حوادث مهم زندگي را كه تغييرات عمده اي را در جريان زندگي ايجاد مي كند، ارائه كرده اند كه از جمله اين حوادث «طلاق» است. طلاق يكي از فقدانهاي عمده زندگي است. اين فقدان نه تنها براي افراد مطلقه بحران ايجاد مي كند، بلكه آسيبي شبيه مرگ والدين بر فرزندان و اعضاي خانواده وارد مي كند. در مقياس دگرگوني زندگي، بعد از حادثه مرگ همسر، طلاق بيش از ساير رخدادهاي زندگي، مقتضي سازگاري مجدد افراد مبتلاست.

در تحقيقي كه جي هبر در سال 1990 انجام داده است مشخص گرديد كه طلاق منجر به كاهش اعتماد به نفس اعضاي خانواده مي شود، چنين كمبودي مي تواند ماهيتي اجتماعي، رفتاري يا جسمي داشته باشد. كاهش اعتماد به نفس پس از طلاق، مي تواند منشاء ايجاد آشفتگي در بين اعضاي خانواده شود.

تقسيم كار مجدد در خانواده

اكثر خانواده هاي گسسته با مشكل تقسيم كار دوباره در خانواده مواجه هستند. به دليل فقدان حضور مادر، انجام امور منزل بين فرزندان و پدر تقسيم مي شود. يا با حضور فرد طلاق گرفته در خانواده پدري، مجدداً تقسيم كار بين اعضاي خانواده پدري انجام مي شود.

 مشكلات ازدواج ساير اعضاء خانواده

شكست در ازدواج يكي از اعضاء خانواده مي تواند احساس عدم موفقيت در ازدواج را در ميان ساير اعضا خانواده ايجاد كند. از سوي ديگر چون انسانها به نحو آشكاري تمايل دارند كه يافته هاي خود را تعميم دهند و قاعده سازند، بدين سبب با طلاق يكي از دختران خانواده، ناخودآگاه اين موضوع به عدم موفقيت در زندگي زناشويي و قدرت سازگاري ساير اعضا خانواده تعميم داده مي شود، به نحوي كه فرصتهاي انتخاب همسر را براي ساير اعضا خانواده كاهش داده و شرايط ناگواري را براي آنها فراهم مي آورد.

 طرد اجتماعي اعضا خانواده

به اعتقاد صاحبنظران هر چقدر كه يك رفتار در فرهنگي، هنجار يا گرامر اجتماعي باشد، عدم رعايت آن (هنجار شكني) با مجازات بيشتري همراه است. ازدواج و حفظ بنيان آن در فرهنگ سنتي ايرانيان اهميت خاصي داشته و نقض آن با طرد و انزواي اجتماعي افراد جدا شده و خانواده هاي آنان همراه بوده است.

 بعد اجتماعي

طلاق در زمره غم انگيزترين پديده هاي اجتماعي است. طلاق، تعادل انسانها را برهم زده و آثار شومي را در جامعه بر جاي مي گذارد و منجر به كاهش انسجام و يكپارچگي اجتماعي (Solidarity) مي شود وسنگ بناي اجتماع را از هم مي گسلد. طلاق پديده اي است به تمام معني اجتماعي و همانند نهاد اجتماعي عمل مي كند. زماني كه جامعه در معرض آسيبهاي بنيادي است، روابط اجتماعي بيمار مي باشد و فساد گوشه گوشه جامعه را دربرگرفته است. طلاق يك معلول است، از آن رو كه تابع شبكه پيچيده و به هم پيوسته اي از عوامل اجتماعي است.

هر چند ازدواج امري مربوط به دو فرد است، ليكن طلاق امري اجتماعي مي باشد كه صدمه و زيان آن دامان جامعه را نيز فرا مي گيرد و جامعه را از حركت باز داشته و آن را عقيم و سترون مي كند. طلاق روح پويايي را مي كشد و علاقه و اشتياق جوانان را به تشكيل خانواده سست مي كند و اعتماد اجتماعي را سلب و مخدوش مي نمايد.

طلاق همچنين پديده اي جمعيتي است كه به لحاظ كميّ و كيفي بر ساخت جمعيت اثر مي نهد زيرا تنها واحد مشروع و اساسي توليد مثل، خانواده مي باشد كه با وقوع طلاق از هم مي پاشد. از سوي ديگر طلاق بر كيفيت جمعيت تأثير دارد، چون فرزندان و نسلي كه از نعمت خانواده محروم هستند، به احتمال زياد فاقد شرايط لازم در احراز مقام شهروند مسئول خواهند بود.

طلاق اثرات اقتصادي نيز براي جامعه دربرخواهد داشت، زيرا تعادل روحي نيروي انساني توليد و خدمات را در جامعه برهم مي زند و منجر به بروز اثرات سهمگيني در حيات اقتصادي جامعه خواهد شد.

طلاق نماد يك مشكل ارتباطي سالم و صحيح بين افراد است، اين مشكل ارتباطي در سطح كوچك (خانواده) مي تواند در بعد وسيعتر (جامعه) نيز شيوع و گسترش يابد و ارتباطات انساني را مختل نمايد.

هيچگاه مطالعه آسيب شناسي اجتماعي و انحرافات اجتماعي بدون توجه به طلاق امكان پذير نيست. وقتي بنيان نهاد خانواده دستخوش ضعف و عدم استواري مي گردد، بنيانهاي اخلاقي و اجتماعي كل نظام اجتماعي متزلزل شده و آن جامعه به سوي جرائم گوناگون سوق داده مي شود. طلاق مي تواند موجب افزايش آسيبهاي اجتماعي از قبيل اعتياد، الكليسم و انحرافات جنسي شود، از سوي ديگر طلاق يكي از عوامل مؤثر در افزايش نرخ خودكشي مي باشد. طلاق در يك جامعه به مثابه تزلزل اجتماعي و عدم ثبات جامعه است كه مي تواند منجر به كم بها شدن خانواده و ارزشهاي خانوادگي در آن جامعه شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت 13:20  توسط علی معین فر  |